امروز را معنا بکن…
امروزم را معنا بکن… درثانیه ثانیه امروزم تو را دیدم. باتو قدم زدم… درلبخندت، تورا یافتم…. درچشمت، گم گشتم…. دراحساست حیران شدم…. دروجودت ،حل شدم….
امروزم را معنا بکن… درثانیه ثانیه امروزم تو را دیدم. باتو قدم زدم… درلبخندت، تورا یافتم…. درچشمت، گم گشتم…. دراحساست حیران شدم…. دروجودت ،حل شدم….

میخواهم نامه ای بنویسم برای تو،تویی که پرازاندیشه ای.. میخواهم نامه ای بنویسم برای تو ،تویی که درصداقت گفتار اولینی… میخواهم نامه ای بنویسم برای
برای تو مینویسم برای تو که بهترین منی عاشقانه میخواهمت. میدانی؛ دیر زمانی است که دلم آغوش پرمهرت را کم دارد، بدنبال تو در حرکت

اکنون؛ تصمیم گرفته بود امروز به خودش مسلط باشد. حرفهای مادربزرگ خیلی به دلش نشسته بود. احساس میکرد یکنفر در این دنيا پیدا میشود که
سقف آرزوهایتان تا به کجاست؟ وقتی میخواهند فیلی را، رام کنند، از کودکیش، زنجیری به پای او میبندند. او نمیتواند خارج از محدوده ای که

✍ یوحنا چمدان به دست، در حالیکه میدوید آخرین لقمه ساندویچ کالباسش را در دهانش چپاند وبه طرف مسیح رفت. مسیح رو به یوحنا کرد
آخرین نظرات: