قبل
بعدی
جدیدترین مطالب
داستان شب

داستان شب۲

اکنون؛ تصمیم گرفته بود امروز به خودش مسلط باشد. حرفهای مادربزرگ خیلی به دلش نشسته بود. احساس می‌کرد یکنفر در این دنيا پیدا می‌شود که

ادامه مطلب »
داستانک

یوحنا ومسیح

✍ یوحنا چمدان به دست، در حالیکه میدوید آخرین لقمه ساندویچ کالباسش را در دهانش چپاند وبه طرف مسیح رفت. مسیح رو به یوحنا کرد

ادامه مطلب »
داستانک

توپی در فضا

درآسمان نگاه میکردم و ستاره ها ی درخشان را میدیدم. دوست داشتم یک ستاره برای خود داشته باشم. توپم را برداشتم و در زمین کاشتم.

ادامه مطلب »

عضویت در خبرنامه