
ستون نویسی.قوی ماندن
تابحال به قوی بودن فکر نکرده بودم. مجبور بودم امروز رو،کمی متفاوت تر از بقیه روزها، سپری کنم. باصدای خودم درحال راز ونیاز بودم که،

تابحال به قوی بودن فکر نکرده بودم. مجبور بودم امروز رو،کمی متفاوت تر از بقیه روزها، سپری کنم. باصدای خودم درحال راز ونیاز بودم که،

توی وبینار اهل نوشتن بودم. اصلن حواسم نبود. از یک طرف تایپ میکردم وکامنت میزاشتم وبه بچه ها قوت قلب میدادم تا از لینک خارج

درحال تایپ کردن متنی، بود م.جواب دوستم را دادم. ویس موسیقی بیکلام را باز کردم وگوش میدادم که، صدای زنگ پیامک منو به این دنیا

خسته از زیستن در این دنیای بی رحم بود اما، هیچ وقت، صدای ناامیدی از رگهایش، شنیده نمیشد. زیرا بوجود خدایی قدرتمند باور داشت. همه

یک سلام و یک نوازش، تنها چیزی بود که، درآن ارتباط میدید. تمام اتفاقها ونشانه های نادرست را، به گونه ای، رد میکرد ومیگفت: شاید

به کتابخانه نگاه میکردم وقفسه اول آن که کتابهای تاریخ تمدن ویل دورانت درونش چیده شده بود به من لبخند میزد.یاد خاطره آشنایی ام با
آخرین نظرات: