نوشته برای سایت اهل نوشتن…

به کاغذ خیره شده بودم تا نوشته ای جدید از تراوشهای ذهنم را بر روی کاغذ بنگارم. قلمم در دستم بود. به من نگاهی کرد. صدای غر غرش را میشنیدم که می گفت: چی شده؟ کمرم شکست. مردم از بس ایستادم. دوباره این دختره چه مرگش شده ؟ دستم رو به قلمم گفت: نمیدانم. وقتی ناراحت می‌شود این ریختی می‌شود. به نقطه ای می‌نگرد وخیره  در افق محو می‌شود. کمی صبر کن سری به مغز  بزنم ببینم آنجا چه خبر شده است؟ دستم درحالی که شقیقه ام را نوازش میکرد وبر استخوان شقیقه فشار می آورد، مغز را صدا کرد: جناب مغز؟ جناب مغز؟ میشنوید؟شما بیدارید؟  (من دراندیشه این بودم که داستان جدیدی بنویسم. نوک انگشتانم روی   محل رویش موی سرم بود کمی فکرکردم وبه سلول‌های مغزم نرمش سختی داده بودم. چشمانم را بستم وانگشتهایم را تا دم ابروانم حرکت می دادم و درفکر بودم و دراندیشه ی پیدایش ایده ای، جدید بودم. )

سلول سرایه داری  مغزم(هیپوتالاموسشاید هم مخچه🤔 )  با صدایی غران گفت:چه خبرته؟ خانم و آقا درحال تفکرهستند… کسی را نمی‌پذیرند. دستم درحالی که خوشحال شده بود به سمت قلم رفت وقلم را از روی کاغذ برداشت. دستم رو به قلم کرد وگفت: تو که دوباره ولو شدی؟.. قلم گفت: خب خیلی کشش میده، گفتم یک استراحتی به کمر مبارکم بدهم. نوک قلم  زیر دستهایش بود وپاهایش را به سمت شکمش جمع کرده بود. چشمهایش رابست وگفت: بیخیال بابا … این دختره منو که بگیره تو دستش، اونقد از من کار میکشه که جوهر وجودیم  دچار کمبود میشه. یکی نیست بهش بگه بجای فکر کردن، کمی جوهر بگیر. هی ما ها رو میندازه کنار و میره یه قلم یا خودکار جدید میگیره. اینا رو قلم بژ به من گفت.. ای کاش منم بژ بودم و الان داشتم روی A3 بازی میکردم.. دستم کمی مکث کرد و گفت: اونو کمتر توی دستش گرفته  و بیشتر با خودکار آبی مینویسه..‌ قلم گفت: خب بخاطر  همینه دیگه. نگاش کن، داره لابلای   تراشه های مداد روی کاغذ رنگی ها فوتبال بازی میکنه. خب منم دوست دارم بازی کنم. کمی از قلم بژ کار بکشه. اونقدر فوتبالیست‌های رنگی اونجا هست که هر کدومشون دلی، خون از این دختره دارند.. اه…  شانس ما همش، هنرمند به تورمون میخوره. هیچ کدومشون با ما مسافرت نمیرن. اگرم برن، وسط سفر ما قلمها نفله میشیم. خودنویسو ببین. روی تختش دراز کشیده و منتظر تزریق خونه. ندا هی توی خودنویس جوهر میریزه و ما شدیم براش اسباب بازی.   آهی کشید.جیغی کشید رو به ندا کرد وگفت: هی با تو ام.از دست تو یک خواب ملایم هم نداریم. اخم کرده بود. تکان نمیخورد وندا بلندش کرده بود واو باعصبانیت دست هایش را زیر چانه اش گذاشته واحدهایی درهم بود. (قلم در دست ندا بود که تلفن زنگ زد. ) ندا قلم را بلند کرد و درحالیکه با آن شقیقه اش را لمس می‌کرد بفکر رفته بود وهمزمان به سمت تلفن رفت. قلم احساس خفگی کرد و از اینهمه تکان‌های یهویی جا خورده بود. گوشی در دست دیگر ندا بود و او با نوک قلم  تند تند روی صفحه کاغذ ضربه میزد. قلم پاهایش درد گرفته بود وصدای جیغش تا زمین فوتبال رسید. همه با نگرانی به قلم نگاه می‌کردند. خودکار بنفش گفت: نگرانشم. تازه رباط صلیبی پاشو جراحی کرده. این دختره اصلن حالیش نمیشه هااا. مداد گلی گفت: عاشق فوتبال بازی کردن بود. خودکار نارنجی درحالی که تراشه ها را شوت میکرد با ناراحتی  گفت: بیایید بازی کنیم. فردا ندا میاد سراغ ما… مداد نوکی گفت: چند روزه نوک من تموم شده. اصلن دقت نمیکنه. نمیدونه ماهم رسیدگی میخواهیم.؟؟؟       پاک کن اتدی گفت: قلم، قلقلکی هم هست. صداشو ببینین. داره درد میکشه. قلم قلقلکی صدای خنده اش بلند شده بود و میخندید. ندا جواب دوستش را میداد وصدایش با قهقهه های قلم آمیخته شده بود که با داد زدن ندا، قلم ساکت شد. قلم به ندا نگاهی کرد و قیافه ی عصبانی او را  نظاره کرد. قلم با تفکر به ندا نگاه کرد و به  ساعت مچی گفت: او تابحال از دست کسی ناراحت نشده بووودد… یعنی ماجرا چیست؟. ساعت مچی گفت: نگران نشو. اخلاقش همینجوریه، کمی بگذره عادت میکنی. قلم به دوستانش که چون رنگین کمان بودند نگاه می‌کرد. به مداد رنگی آبی نگاه کرد که با چشمهای زیبایش به او نگاه می‌کرد. مداد سبز رو به مداد آبی گفت:چقدر بهت بگم عاشقی تو دنیای مدادها عاقبت خوش نداره. مداد آبی غرق نگاه به قلم بود. مجذوب حرکات شجاعانه ی قلم شده بود  گفت: من تابحال قلمی به این زیبایی وشجاعت ندیده بودم.  مدادسبزگفت: من هرچی بگم تو کارخود میکنی. من میرم بازی.منتظرتم. قلم به مداد آبی نگاه کرد.  پاهایش درد میکرد ولی بخاطر اینکه مداد آبی ناراحت نشود چشمکی به او زد و لبخند زد. اطرافش رانگاه کرد . همه مشغول بازی فوتبال بودند. بوسه ای برای عشقش فرستاد و نمیدانست تا کی میتواند دوام بیاورد. برای لمس دستهای مداد آبی و دیدن رویش باید تمام قدرتش را بکار  میگرفت. او تنها عشقش بود.  مداد آبی اشاره به زمین کرد. قلم با چشمکی به او فهماند؛ نترس.من اینجام. حواسم هست.

مداد آبی به خودکار مشکی نگاه کرد. خودکار مشکی پاک کن را زیر پایش دیریپ میزد و به خودکار قرمز میداد. قلم به جعبه رنگارنگ مداد رنگیها نگاه می‌کرد که در نبود ندا شورش کرده بودند و همه از سر جایشان به روی کاغذ A3 فرود می آمدند. به آنها نگاه می‌کرد وبه فاصله ی خود با آنها اندیشید و  درفکر فرو رفت. خواست جستی بزرگ  بزند وبر روی میز تحریر بپرد که نفهمید چه شد. داشت در هوا  پرواز میکرد. او در دست ندا به دستگیره نزدیک شد. با سرعت به سمت در میرفت.جیغ کشید و ندا در را باز کرد. از دیدن چخوف تعجب کرد وبا آرامش اورا نگاه می‌کرد. چخوف برای ندا آش نذری آورده بود و داستایوفسکی سینی آشها دردستش بود. ندا لبخندی زد وگفت: آفرین باریکلا. آشپزیت خوبه هاااا؟چخوف قیافه درهم کشید وگفت: ندا نداشتیمااا. سیسس. راستی می‌خواهیم برای اولین بار باهم به کافه برویم… ندا با تعجب گفت: داستایوفسکی، منظور چخوف چیست؟ چرا  چخوف دوباره توهم زده..‌داستایوفسکی رو به چخوف کرد وگفت: چخوف؟ چخوف..؟؟سینی آش سنگینه هااا.(چخوف به دیوار تکیه داده بود ودر دنیای خودش فرورفته بود)  چخوف گفت: چی…؟؟؟کسی دارد به ما نزدیک میشه. بگذارید برود. بعدن میگویم… جو ویتالی درحالیکه کتاب جدیدش را که از وزارت ارشاد اجازه نشرش را گرفته بود ومنتشر کرده بود را، به چخوف نشان داد و با خوشحالی وسرعت به  سرشانه چخوف ضربه ای زد و ایستاد.  نگاهی به آش کرد  وگفت: زیاد پختیااا؟ اینم برای من. آش را برداشت ودرحالیکه به چخوف نگاه می‌کرد به سمت آسانسور حرکت کرد.  حرکتش سریع بود. او میخواست زود به خانه برسد ولی جلوی آسانسور با کسی برخورد کرد ولی آش روی صورت وبدنش ریخته بود وقابل شناسایی نبود. داستایوفسکی گفت :مادام بو آری با طعم آش رشته!!! و ریز ریز خندید… چخوف با عصبانیت به داستایوفسکی نگاهی کرد وبسمت مادام بواری شتافت. از آنجاییکه او را دوست داشت  گفت: خدا را شکر که آش داغ نبود وگرنه میسوختید.

مادام بواری عصبانی زیر لایه های پیاز داغ وکشک پنهان شده بود واز سرشانه هایش رشته ها به زمین می‌ریختند.  چخوف بدنبال دستمالی برای تمیزکردن مادام بوآری بود. درحالیکه سرخ و قرمز میشد گفت: یک کاسه هم برای شما کنار گذاشتیم. برایتان می آوریم. داستایوفسکی گفت: نه. خب، اکنون نوش جان کردند !!.. چخوف گفت: آن کاسه ی آش، مال جو بود نه  مادام … جوویتالی گفت: یعنی الان سهم مرا ایشان خوردند؟؟. داستایوفسکی گفت: خودت نمیبینی؟                سهم تو را که خوردند. سهم خودشان میماند. مادام بوآری کمی از آش مالیده به صورتش را با زبانش مزه مزه کرد. وقتی عصبانیتش کمی فروکش کرد، گفت: نه، واقعن خوشمزست. جوویتالی گفت: نمیشه مادام. شما الان مزه مزه کردین. پس روزه شما باطل شد. از آش خبری نیست. درضمن شما آش منو خوردید. آش شما برای منست. مادام بو آری اعتراض کرد و داستایوفسکی گفت: دعوا کنید آش شما را میدهم   شرلوک  بخوره هاااا… (شرلوک هولمز عاشق آش رشته های چخوف بود)                                     جفتشان اعتراض داشتند و یک آش بیشتر نبود . چخوف گفت: اگر آشتی کرده بودید تا امروز، ازدواج کرده بودین. آش که سهلست. داستان جو بنام تو زده میشد. مادام بوآری گفت: راست میگوید؟؟… جو، من من کنان گفت: بله،بالاخره مجوز گرفتم. مادام بوآری آنقدر هیکل آشی خود را به جو نزدیک کرده بود که وقتی جو تصمیم گرفت تا مجوز را به بوآری نشان بدهد، تا مجوزش کثیف نشود.ناگهان دید که مجوز زیر موهای مادام بوآری به یقه کتش چسبیده وبا پیاز داغ وکشک و اندکی سبزی مزین شده مهر مجوز درمیان این همه تزئینات خودنمایی میکرد….

قلم از دیدن ماجرا خنده اش گرفت ووقتی ندا میخواست به کمک برود به زمین بازی شتافت تا به همه بگوید مادام بوآری و جو ویتالی قرارست بخاطر خوردن آش رشته ازدواج کنند  ومداد آبیه وقلم درهمان کلیسا پیوند دو جفت عاشق  را ثبت خواهد کرد.

۱۲:۲۴ سه شنبه ۲۹فروردین ۱۴۰۲

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط