
قسمت سوم پست ۴۰
قسمت سوم پست۴۰ بطرف صندلی حرکت کردم ونشستم. دستهایم خیس بود. با دستمال کاغذی

قسمت سوم پست۴۰ بطرف صندلی حرکت کردم ونشستم. دستهایم خیس بود. با دستمال کاغذی

اوضاع خوبی نداشتم وبرای نوشتن درلایوهای روزانه استاد کلانتری شرکت میکردم واصلن باور نداشتم که روزی ایشان را بتوانم ملاقات کنم چه برسد به صحبت

قسمت دوم پست چهلم درباره ی این میگفتم که همنشینی یا افکارم وتحلیل آنها در ذهنم مرا

این را دیشب دیدم وتعجب در من شدت گرفت که با وجود نداشتن مخاطب خاصی که وجودشان را میدیدم ولی لمس نمیکردم این آمار از

دنبال یک مطلب خوب برای روز چهلم بودم. پستی که به دلم بنشیند .پستی که بیانگر شادی و حال خوش دل من باشد بدنبال این

محسن به همراه نسترن در راه رفتن به رستوران، کودک ۵ ماهه ای را میبینند که، درگوشه خیابان درسبدی زیبا گریه میکند. محسن نگاهی به

ارتباط جدید با آدم جدید مثل یک هندوانه دربسته میماند. تو نمیدانی چه هست وچه نیست.نمیدانی که، چه اتفاقی خواهد افتاد. تو فقط براساس بینش

دیشب توی مهمونی فضای سنگینی برقرار بود. ملیکا داشت چایی تعارف میکرد. چادر گلدار درشتی با نگینهای ریز به سر داشت که گل یاسی رنگ

توی وبینار اهل نوشتن بودم. اصلن حواسم نبود. از یک طرف تایپ میکردم وکامنت میزاشتم وبه بچه ها قوت قلب میدادم تا از لینک خارج

یک سلام و یک نوازش، تنها چیزی بود که، درآن ارتباط میدید. تمام اتفاقها ونشانه های نادرست را، به گونه ای، رد میکرد ومیگفت: شاید